تبليغاتX
نوشته هاي خصوصي من

نوشته هاي خصوصي من

دزدی از افشین!!!

 بعد از دو سه روز استراحت مطلق

 تازه يه خورده خستگيم در رفت انصافا جشن خوبي شده بود دست همه بچه هائي كه كمك كردن درد نكنه . حالا كه گزارش ها نوشته شده  عکسها هم منتشر شده  ميمونه پشت صحنه جشن و عکسهای اختصاصی

۱- خرج در رفته پول قابل توجهي جمع شد و به حساب انجمن ضايعات نخاعي ريخته شد . هدف اصلي جشن شاد كردن دل دوستان بود و برداشتن فاصله بين اونها و جامعه ... در كنارش در حد توان هم يه كمكهائي جمع آوری بشه و تازه شروعی باشه برای فعالیتهای آینده

۲- سردبیر جشن روزهاي آخر به شدت كم آورده بود ! تا تقي به توقي ميخورد سريع نا اميد ميشد و اگه اين سعيد نبود كه هيچي .... بعضي وقتا اينقدر خسته ميشد كه توي ماشين خوابش ميبرد !!

۳-( پیام بازرگانی ! )  اگر قصد دارید در آينده همايش برگزار كنين حتما يه دونه سعيد داشته باشيد ! 

هر وقت هر جا به هر نوع گير ميكرديم سعيد به دادمون ميرسيد  كلا سعید نوذری دوتا هنر داره يكي اينكه ميدونه با هر كسي بايد چطوري باید حرف بزنه تا جواب مثبت بگيره دوم اينكه يه دفترچه تلفن داره كه علاج هر درد بی درمونی توش هست .... حتی ایدز !

۴- ماجرای اون چراغ گردون یا  " حرکات موزون نور در کن ".... از وقت شروع جشن گذشته بود داشتیم با ماشین میرفتیم سالن همه هم داشتیم از استرس میتکیدیم ! یهو سعید گفت بچه ها همینجا نگه دارین ! رفت چند دیقه بعد بدو بدو برگشت این چراغه هم رو کولش بود .... ترانه ای که اجرا کرد در عرض چند دقیقه گفته بود ... آهنگش هم همونجا روی سن تنظیم کرد ... از هر انگشتش یه هنر میباره

۵- هزار و شونصد و خورده اي اداره و شركت رفتيم ولي هيچ جا مثل هلال احمر و نگهباني مجتمع فرهنگي دردسر نكشيديم ! سالن از صبح تا شب در اختيار ما بود اقاي نگهبان ( كه از بد روزگار مسئول اتاق كنترل هم هست  ) ميخواست ظهر توی اوج کار بچه ها رو بيرون كنه !  باهاش تماس گرفتیم که جريان چيه ؟

گفتش كه اگر برام دو دست نهار بيارين ميذارم ظهر توي سالن بمونين وگرنه بايد برين بيرون تا عصري كه برنامه دارين

۶ - از كل برنامه ها كليپ اعضا خيلي خیلی چسبيد ! عكسهاش كار خودم و حسين بود و فلشش رو پويا  تا صبح روش کار کرده بود

۷- هفته نامه نسيم جنوب خبر جشن رو کامل نوشتن ولی تا اونجا که من دیدم دوتا اشکال داره ! اول اینکه اسمی از خانم حمادی که مجری طرح بودند برده نشده !

دوم اینکه اسم منو افشین نوشتن ! توی خونه صدام میکنن افشین ... قبول دیگه توی روزنامه که نباید اونو بنویسن اصلا فکر کردین چرا بهم میگن سیّد !!؟ روی سایتشون هم لینک خبریش رو پیدا نکردم

  حسین زیارتی در حال حرص خوردن  

 

حسین زیارتی در حال چرت زدن ! 

 

حسین زیارتی در حال نهار خریدن ! 

 

نمائی از سالن !! 

 

خانمها در حال تزئین سن  

 

 

سن در حال تزئین شدن !! 

 

 

نمائی زیبا از تندیس ها ... 

 

فرید یوسفی یکی از وبلاگنویسان بوشهری که توی این جشن باهامون همکاری نداشت !  

 

حمیده دخترخانم ناز سعید نوذری که برعکس باباش خیلی کمرو هست 

 

یه روز بعد از جشن رفتیم سالن ... دیدیم باز جشنه ! گفتیم

ما به عنوام مسئولین جشن پیدای پنهان اینجا .... نیم کیلو کیک بهمون دادن با احترام بیرونمون کردن !!

 

 

و البته یادمون نمیره که کسانی بودند که سرمایه میلیونی درآمد ملیاردی داشتند و حتی یک دونه اسکناس صد تومانی هم کمک نکردند و خیلی محترمانه تر بیرونمون کردند !!! 


تلویزیون تبلیغاتی میدان امام!!!

 شرکت تبلیغاتی صدف

متاسفم ...

و من الله التوفیق 

http://afshinews.blogfa.com/

+ نوشته شده در  2006/9/18ساعت 16:51  توسط پویا   | 

 

خودتون ببینید و نظر بدید!
با این کاریکاتور روزنامه شرق بسته شد

 

+ نوشته شده در  2006/9/13ساعت 0:36  توسط پویا   | 

يکي بود يکي نبود . غير از خدا هيچ کي نبود . (به قول دکتر الهي قمشه اي اين کل داستانه  )


  يه جوجه اي که تازه از تخم در اومده بود ديد با بقيه جوجه ها فرق داره ! ديد اونها همشون زرد هستند و خوشگل ولي اون سياه و زشته ! چون خودش باور داشت که زشته همه هم بهش با ترديد نگاه مي کردند و اولين چيزي که بهش توجه مي کردند رنگ زشت جوجه بود . جوجه اردک هاي ديگه هم بهش فخر مي فروختند که ما زرديم و خوشکل ولي تو زشتي !


جوجه اردک ناراحت و خسته از اونجا دور شد چون هيچي کسي دوسش نداشت . رفت و رفت و رفت تا اينکه توي درياچه چند تا قو ديد که نگاهش کردند و لبخند زدند ! براش عجيب بود چون هيچ کسي از ديدنش خوشحال نشده بود ! هيچ کسي دوسش نداشت ! تو دلش آرزو کرد که کاش !!!! من هم به اين زيبايي و وقار بودم و با خيال راحت زندگي مي کردم . اونها مثل من زشت نيستند .

از اونا دور شد . بعد از چند وقت وقتي رفت تو درياچه صورتشو بشوره ديد يه قوي زيبا توي آبه !!! باورش نمي شد با تعجب نگاه مي کرد ! اصلا باروش نمي شد ! آره خودش بود !!! يه قوي زيبا ! جوجه هاي مزرعه نمي دونستند که اين جوجه از جنس اونها نيست ! و قراره يه قوي زيبا بشه ! و قوهاي درياچه بهش لبخند زند چون مي دونستند که اون قراره يه قوي زيبا از آب در بياد ! فقط بايد صبر کنه !


اين داستان توي زندگي ما جاريه !!! با اين تفاوت که کسي تضمين نکرده ما قو از آب دربيايم ! ما انتخاب مي کنيم که اردک باشيم يا قو !! چون باورهامون رو خودمون انتخاب مي کنيم !


به قول دکتر وين داير : آدم ها دو دسته هستند : عقاب ها و مرغابي ها ! اگر مي خواين عقاب باشيد مراقب باشيد در دام مرغابي ها اسير نشيد ! باورهاي دست و پا گيره مرغابي ها نمي ذاره عقاب وار زندگي کنيم و تصميم بگيريم !


  ما ذاتا به کم قانع نيستيم ! بخوايم مرغابي و اردک بشيم ! بخوايم قو از آب در بيايم !  خودمون انتخاب مي کنيم ! انتخاب با ماست !

+ نوشته شده در  2006/9/11ساعت 23:4  توسط پویا   | 

مطالب قدیمی‌تر