روایت جوجه اردک زشت و ما آدمها!
يکي بود يکي نبود . غير از خدا هيچ کي نبود . (به قول دکتر الهي قمشه اي اين کل داستانه
)
يه جوجه اي که تازه از تخم در اومده بود ديد با بقيه جوجه ها فرق داره ! ديد اونها همشون زرد هستند و خوشگل ولي اون سياه و زشته ! چون خودش باور داشت که زشته همه هم بهش با ترديد نگاه مي کردند و اولين چيزي که بهش توجه مي کردند رنگ زشت جوجه بود . جوجه اردک هاي ديگه هم بهش فخر مي فروختند که ما زرديم و خوشکل ولي تو زشتي !
جوجه اردک ناراحت و خسته از اونجا دور شد چون هيچي کسي دوسش نداشت . رفت و رفت و رفت تا اينکه توي درياچه چند تا قو ديد که نگاهش کردند و لبخند زدند ! براش عجيب بود چون هيچ کسي از ديدنش خوشحال نشده بود ! هيچ کسي دوسش نداشت ! تو دلش آرزو کرد که کاش !!!! من هم به اين زيبايي و وقار بودم و با خيال راحت زندگي مي کردم . اونها مثل من زشت نيستند .
از اونا دور شد . بعد از چند وقت وقتي رفت تو درياچه صورتشو بشوره ديد يه قوي زيبا توي آبه !!! باورش نمي شد با تعجب نگاه مي کرد ! اصلا باروش نمي شد ! آره خودش بود !!! يه قوي زيبا ! جوجه هاي مزرعه نمي دونستند که اين جوجه از جنس اونها نيست ! و قراره يه قوي زيبا بشه ! و قوهاي درياچه بهش لبخند زند چون مي دونستند که اون قراره يه قوي زيبا از آب در بياد ! فقط بايد صبر کنه !
اين داستان توي زندگي ما جاريه !!! با اين تفاوت که کسي تضمين نکرده ما قو از آب دربيايم ! ما انتخاب مي کنيم که اردک باشيم يا قو !! چون باورهامون رو خودمون انتخاب مي کنيم !
به قول دکتر وين داير : آدم ها دو دسته هستند : عقاب ها و مرغابي ها ! اگر مي خواين عقاب باشيد مراقب باشيد در دام مرغابي ها اسير نشيد ! باورهاي دست و پا گيره مرغابي ها نمي ذاره عقاب وار زندگي کنيم و تصميم بگيريم !
ما ذاتا به کم قانع نيستيم ! بخوايم مرغابي و اردک بشيم ! بخوايم قو از آب در بيايم !
خودمون انتخاب مي کنيم ! انتخاب با ماست !
نام : پویا پولادتن