سلام ...

این نوشته های زیر - خاطرات یکی از دوستان وبلاگ نویس هست ... من مسئولیت این نوشته ها را بر عهده نمیگیرم ... دوستان ! این نوشته ها نظرات من نیست ... لطفا من رو با این نوشته ها درگیر نکنید!!!

چند روز پیش منتظر تاکسی بودم . یه پیکان جوانان جلوم توقف کرد منم مسیرم را گفتم و سوار شدم . خدائیش ماشین تمیزی بود ،رانندشم یه پسر بیست و شش هفت ساله بود .معلوم بود باسلیقست چون یه قطعه اضافه به ماشین اضافه نکرده بود . همه قطعاتش فابریک بودند،یه سیستم صوتی خیلی باحال هم نصب کرده بود ، چهارتا باند خربزه ای با یه رادیو ضبط سی دی خور سونی . هایده بود که داشت عزیزان همه با هم بخونیم را میخواند.راننده هم رفته بود تو شور و داشت با هایده همراهی میکرد .از شما چه پنهان من هم داشتم میرفتم تو حس ، آخه این لامصب که صدا نیست یه نوای ماورائیه هایده کوچک و بزرگ نمیشناسه هیچ وقت هم قدیمی نمیشه الان هم که دارم مینویسم دارم هایده گوش میدم . خلاصه از موضوع پرت نشیم ترانه هایده تمام شد و یه ترانه شروع شد با صدای سوسن . یه یک دقیقه ای گذشته بود که یه نفر گفت مستقیم و سوار شد. مسافر تازه وارد یه پسربچه ای بود هفده هجده ساله.از اونائی که در شبانه روز 25 ساعت تو پایگاه مقاومت بسیج تشریف دارند.هنوز نرسیده گفت آقای راننده اون ضبط رو خاموش کنید لطفا . من یه نگاهی کردم به راننده با خودم گفتم این آقای راننده با این گوشای شکسته و هیکل کینگ کنگی الان شرت طرف رو میکشه رو سرش .اون مسافر تازه وارده هم 40 کیلو یشتر نبود . اما راننده خیلی بامعرفت بود گفت چشم و ضبط را خاموش کرد(اخلاق ورزشکاری). بعد از چند لحظه اون پسره شروع کرد به موعظه که بله این موسیقیها حرامند و در آن دنیا در گوش این خواننده های زن سرب داغ میریزند و فلان به فلانشان میکنند . ...... دو بار نشسته بود پای منبر خیال میکرد شده مرجع تقلید . من که دیگه طاقتم تمام شده بود تعجبم از این بود که این راننده با این هیکل چطور اینقدر خونسرده . خلاصه مسافر به مقصد رسید و بعد از پیاده شدن هنوز چند قدمی نرفته بود که راننده صداش زد گفت ببخشید برادر ، پسره هم کف کرد از خوشی گفت جانم بفرمائید . رانده گفت حرفای شما رو من تاثیر بسیاری گذاشت و من به یه نتیجه ای رسیدم . دیگه آقای 40 کیلوئی در پوست خود نمیگنجید ، گفت چه نتیجه ای بفرمائید راننده هم خیلی خونسرد گفت الان ..... میره تو وجودت اوسکول.گازشو گرفت و رفت . من برگشتم دیدم این بنده خدا همه لباساش شده گل نگو این راننده کنار یه چاله پر از گل وایساده بوده .کلی خندیدیم . وقتی رسیدم خانه من به فکر فرو رفتم . به یاد حرفای آن مرد 40 کیلوئی افتادم . میگفت در گوش سوسن سرب داغ میریزند. نمیدانم سوسن را میشناخت یا نه؟؟!! شما چه سوسن را میشناسید . اگر میشناسید یا نه به حرفهای من گوش کنید میخواهم ناگفته هائی از زندگیش را برایتان بگویم . سوسن همان خواننده ای است که چشمهای ریزی داشت .خیلیها بهش میگفتند سوسن کوری به خاطر چشماش. صداش هم قشنگ بود . خواننده ای که در غربت ، در بیکسی و در فقر با زندگی وداع گفت . از شهرستان قصر شیرن به سوی عراق که میروی بنای عظیمی را در کنارجاده میبینی که تخریب شده است اما هنوز عظمت خود را از دست نداده است . میگویند زمانی یکی از پیشرفته ترین بیمارستان های کشور بوده است . از بچه 3 ساله تا پیرمرد 100 ساله نام آن بیمارستان تخریب شده را بپرسی نامی میشنوی که باعث تعجبت میشود . میدانی آن اسم چیست ؟ بیمارستان سوسن ، آری بیمارستان سوسن ، چرا اسم این بیمارستان سوسن است ؟ چون آن بیمارستان را خیری ساخته است که نامش سوسن بوده است . معروف به سوسن کوری.آری همان سوسنی که آن 40 کیلوئی میگفت در گوشش سرب داغ میریزند . سوسنی که تا وقتی که انقلاب شود 20 مدرسه وقف عام کرد . سوسنی که چندین دانشجو تحت حمایت مالی او به تحصیل ادامه میدادند. برایم عجیب است در گوش او سرب داغ میریزند یا حاج آقائی که با داشتن صدها هکتار باغ ذره ای بخشندگی ندارد . حاج آقائی که نمازش قضا نمیشود ولی به راحتی حق کودکان یتیم را میخورد. کدام یک لایق سرب داغند . میدانم که تو هم با من هم عقیده ای پس برای شادی روح سوسن فاتحه ای بفرست. هر چند چنین فردی نیازی به فاتحه فرستادن ندارد . او اکنون در بهشت است . مطمئنم.

ترانه ای از سوسن کوری : نمیشه 

 : سوسن

از وبلاگ نان عشق گ..(سانسور!)